تبليغاتX
آخرین عاشق

 

یادت میاد اون شبی رو که

گفتی چرا تو بی قراری

خواستم بگم فقط عزیزم

یه وقت نری تنهام بذاری....

 

اما رفتی ،  تو دیگه رفتی

نشنیدی حرف دلمو

من ولی موندم با چشم گریون

یه عمری چشم به راه تو...

 

می ترسیدم بگی دوسم نداری

می ترسیدم  بری تنهام بذاری

 

می ترسیدم بگی دلت اسیره

میدونستم آخه بری دلم میمیره

 

رفتی پشت سرت گریه میکردم

رفتی خالی مونده دستای سردم

 

گفتی که من دیگه دوست ندارم

گفتی ولی خودت بودی دار و ندارم

 

+ تاريخ ساعت 9:52 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

پنج خطـ حامل

آلوده ی اشعارـ من..

گریه های بی صدا!

درد های بی دوا!

بفهمید!

آهنگـ مَرا.............

 

 

+ تاريخ ساعت 10:54 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

 

 

 

 

+ تاريخ ساعت 9:10 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

 

تولدم مبارک

+ تاريخ ساعت 6:5 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

وقتی که شب خواب ِ منو ، تو خاطره گم می کنه

وقتی که تنهايی، منو اسير ِ مردم می کنه

وقتی ميون ِ آدما ، به خط ِ مُمتد می رسم

خط می کشم رو زندگی ، وقتی می گيره نفسم

وقتی پُر از گلايه ام ، از همه بود و نبود

تو شعری که تو زندگی ، از عَدَم اومد به وجود

توئی سفير ِ عاطفه ، به قلب ِ پاره پاره ام

که با ترانه می رسی ، فقط به یک اشاره ام

وقتی که صبح ِ حادثه ، به شام ِ آخر می رسه

وقتی مسافر ِ دلم به دشت ِ باور می رسه

وقتی بهار ِ عمر ِ من ، اسير ِ دلتنگی می شه

شبا که قاب ِ زندگی ، دچار ِ بی رنگی می شه

وقتی غروب ِ بی کسی ، رو قلب ِ من پل می زنه

خزون ِ عاشقی مياد ، به دامن ِ گل می زنه

توئی سفير ِ عاطفه ، به قلب ِ پاره پاره ام

که با ترانه می رسی ، فقط به یک اشاره ام

 

+ تاريخ ساعت 9:43 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

جای سرخی یه بوسه اونجا

روی صورت تو پیداست

بوی عطر مردی پیچیده

اونی که شاید هنوزم اینجاست

 

نگاه پر اضطراب تو

با یه صورت برانگیخته

دو تا فنجون خالی روی میز

تختخوابی که بهم ریخته

 

لعنتی من دیدمت

دستاشو رو تنت

وقتی چشم تو چشم اون بودی

آره من دیدمت

 

برو دیگه نفرین به تو

به تو و عشقت

گل هرزه خیانتی

که من چیدمت...

 

انتقام عشق تو رو دیگه

باید از همه دنیا بگیرم

یادت باشه می کشمت

ولی تا ابد واسه نگات می میرم

 

نفسای آخره عشق ماست

که داره می افته به شماره

مرگ آخرین عشق زندگی

به دست کسی که دوستش داره

 

لعنتی من دیدمت

دستاشو رو تنت

وقتی چشم تو چشم اون بودی

من دیدمت

 

برو دیگه نفرین به تو

به تو و عشقت

گل هرزه خیانتی

که من چیدمت...

 

پ.ن:

منظورم از کشتن قتل کسی نیست منظورم از یاد و خاطره فراموش کردنشه

منظورم هم از انتقام دیگه عاشق نشدن دوبارست...

+ تاريخ ساعت 7:29 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

قصه ها در من و تو         من و تو یه قصه ایم

ما کجا ییم که هنوز          همصدای غصه ایم ؟

من بدون تن خویش          هیچ و بی معنا منم

واسه افسانه شدن         دست به قصه میزنم

قصه ی بودن من             شکلی از نبودنه

وقتی می پرسی کیم      این همون اسم منه

با تن زمینی ام                 تو مث واقعه ایی

آذرخشی و بساز             آتش از صا عقه ایی

بگو من یه قصه ام          یا که قصه از منه ؟

این کیه که بی صدا        داره پر پر می زنه ؟

تو فضای قصه ها           به تو پیوسته شدم

توی خاک میهنم              از خودم خسته شدم

تن زخمی من و              تو رها کن از قفس

تو ببر به قصه ها            تا نیافته از نفس

+ تاريخ ساعت 8:28 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

-

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

-

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !

ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

-

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

-

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

+ تاريخ ساعت 6:54 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی  روی سایه یی خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب
+ تاريخ ساعت 11:48 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

در خلوت شاعرانه ام چه تنها نشسته ام

باز هم با یاد وصال تو چه پر معنا نشسته ام

امشب باز هم یادت در خاطرم خیس بود

گویا در سکوت تنهایی ام زیر ابر باران نشسته ام

در تمام کوچه های یادم عطر حضور تو پیچیده است

گویا به میهانی باغ بهاران نشسته ام

باز هم دیوارهای فاصله بین من و تو آجرهای جدایی چیده اند

اما چه عاشقانه در جوار آرزوی تو بی امان نشسته ام

.

.

.

.

.

.

دوباره سطر سطر نوشته هایم از نام تو لبریز شدند

ومن چه زیبا در زیر باران ترانه هایی که از یاد تو لبریزند با آروزی فردا نشسته ام

  

 

 

 

 

+ تاريخ ساعت 10:33 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

سکوت حرف دلت نيست خاطرت باشد
چرا ضمير تو برعکس ظاهرت باشد؟
بگو ،بگو تا بدانم چه بر تو مي گذرد
مخواه چشم من اينگونه ناظرت باشد؟
خموش هر چه بماني دلت،گمان نکنم
به چيره دستي چشمان ماهرت باشد .
چگونه مدعي مرگ نفرتي وقتي
گواه من نگه حي وحاضرت باشد؟!
پرنده اي که به بام تو انس دارد و بس
روا مدار که مرغ مهاجرت باشد .
تو کعبه اي ،حجرالاسود است قلب تو
دگر چه جاي تمناي زائرت باشد؟
وفا به عشق عمیقت دليل شد که دلم
هنوز هم که هنوز است شاعرت باشد.

+ تاريخ ساعت 10:31 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

 

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم.

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

+ تاريخ ساعت 12:14 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت

 

بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا به قـیامت

 

اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـیره

 

اگه این قـلب صبورم از غـم عـشقـت بمیره

 

اگه باز آتیش عـشقـت زندگـیمو بسوزونه

 

از تو جز یه خاطره حتی اگه چیزی نمونه

 

من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بی صدا شکستم

 

با همه حسرت عـشقـت این تویی که می پرستم

 

+ تاريخ ساعت 7:2 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

 

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم

 

نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم

 

یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی

 

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزش ترین گنجی

 

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم

 

بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم

 

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل ...

 

طلوع کن من شرارم از تو میگیرم !

 

ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!

 

 

بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم

 

نگاه کن من چه شبنم وار

 

چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

 

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

 

برای تو من عاشقانه میمیرم

+ تاريخ ساعت 4:20 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

گاهی بخوان از دفتر شعرم ترانه ای

بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.

تنها مرا به تشنه طوفان من مبین

ای بس قصه تلخ که ناگفته مانده است.

 

 

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان

گفتی : غمین مباش که آن کور و این  کر است.

 

دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است

+ تاريخ ساعت 12:6 بعد از ظهر نويسنده مهدی |